تبليغاتX
بچه های آسمان

 جناب آقای دکتر کیومرث منشی زاده، برای من یادآور یک خاطره و یک درس بزرگ توی زندگیم هستن. درسی که شاید در یکی از پست های دیگه بهش اشاره کردم. اما در اون روز تاریخی زندگی من، ایشون این شعر رو خوندن که هیچوقت برام قابل فراموش کردن نیست:

نازلی ، ناز تو و ناز دو چشمت

نازلی ، ناز دو چشمت مارو کشته ، نازلی

نازلی دنیا بزرگه شب درازه وقتی که بارون می یاد

صدای پاش منو تا اونور دنیا می کشه

نازلی ، کی می دونه چی پیش می یاد

فردا رو هیشکی ندیده

هر کی می گه بیخود می گه

بیخود می گه هر کی می گه

که خواستن تونستنه!

اگه یه سکه رو بندازی بالا صد تا چرخ می خوره تا پایین بیاد

کی می دونه شیر می یاد یا خط می یاد

 

نازلی ، خوشبختی

جایی که همسایه ی رو به رویی بد بخته

یه دروغه ، یه دروغه

یه دروغه که همه به هم می گن

 

نازلی ، آفتابو کی می تونه حاشا بکنه

وقتی ما تو کافه ها می شینیم و گپ می زنیم

آدمایی هستن که می خوان حرف بزنن می ترسن

آدمایی که شبا همدم زنجیرن وروزا مثل شب!

 

نازلی ، آتیش باید الو باشه

 

ماهی باید تو آب باشه

آدم باید آزاد باشه

 آزاد باشه

 آزاد باشه

 

نازلی ، کی می دونه پشت در بسته چیه؟

آرزو قصه ی شیر برفیه

شیر رو که بچه ها روزای برفی می سازن

اگه یه روز بشه آفتاب آب میشه

ولی افسوس بچه ها این چیزا رو نمی دونن

نازلی ، نازلی ، نازلی

عشق ما شعله ی یک کبریته

زندگی خواب و خیاله

وقتی از خواب می پریم

می بینیم تو دستامون چیزی نمونده ، نازلی

 

همه مون تنهاییم

همه مون تنهاییم

بیا تنهایی رو قسمت بکنیم

 

نازلی ، ناز تو و شعر من و شورش خلق

اگه دس به هم بدن شهرو چراغون می کنن

نازلی ، ناز تو و ناز دو چشمت

نازلی ، ناز دو چشمت ما رو کشته ، نازلی

 

 کیومرث منشی زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:27  توسط یه قطره بارون  | 

نگاهم می کنی، با همان لبخند زیبای همیشگی ات. با همان چشمان زیبا و نورانیت. آخ که چقدر آغوشت گرم است و مهربان. چه آرامشی در دستانت نهفته است، آن گاه که دستانم را پی در پی و بی امان می فشارند.

 

وقتی هستی، انگار نیمه تاریکم را گم می کنم و جز خوب بودن چاره ای دیگر ندارم. وقتی می آیی، انگار خرده شیشه های وجودم چون پروانه هایی درخشنده پر می کشند و رهایم می کنند…

انگار همه وجودم به سوی نور کشیده می شود و انگار دیگر نمی توان پای را بر زمین گذارد.

 

وقتی می آیی، در یک دستت قرآن است و در دست دیگرت مشتی یاس. آرام قرآن را می بوسی و به دستم می دهی، یاس ها را عمیق می بویی و روی زانوانم می نهی. آن گاه نوازش را می آغازی:

بسم الله الرحمن الرحیم،

دست بر چشمانم می کشی تا بزدایی گناه از هر نگاه گاه و بی گاهم، گوش هایم را می بوسی تا هیچ ناشنیدنی را پذیرا نباشد، دست بر سینه ام می کشی تا از هر چه غیر او خالی اش کنی و روشن می کنی و روشن و روشن و بوی یاس که در عمق وجودم زبانه می کشد.

 

می آیی و چند روزی را مهمانی و میزبان تر. هر روز از صبح تا شب دورم چو پروانه ای دیوانه و مست نور، می گردی و می خواهی به یاد آورم شمع بودنم را در فراغ خورشید وجودش.

هر روز خوانی می گستری، فرّاخ تر و رنگین تر.

شبها به سراغم می آیی تا بیدارم کنی از خواب غفلت و به عبادتم فرا می خوانی.

 

امّا… امّا افسوس که این روزها چه زود می گذرد.

نزدیک رفتنت که می شود، می بینم نگرانی ات را در عمق همان چشم ها و آکنده می شوم از ترس نبودنت…

مذبوحانه نگاهت می کنم. مادرانه نگاهم می کنی. می دانی و می دانم، که تنها شش روز و شش شب مانده تا رفتنت، می گویم: نمی شود بمانی؟ به رسم دلداری هر ساله، می گویی چرا اندوه؟ شاد باش، فطر می آید، فطر با مژده ها و نویدهایش می آید. افسرده و دلشکسته می گویم خودت خوب می دانی چقدر فطر را دوست می دارم، اما حتی خود فطر هم می داند و نمی داند بی تو چه بر سرم می آید. رهایم مکن به سوی همان روزها… رهایم مکن…

سرت را پایین می اندازی و آرام، نجوا می کنی: أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛

ای ماه شوال، عجیب دل می سوزانی با آن تیزی هلال اولین شبت. خدایا چه خوب می دانی چطور بنده ات را با عید فطرت بفریبی  و در هیاهوی جشن و شادمانی، سفره رمضانت را بربندی و از او بربایی. خدایا چه خوب می دانی…چه خوب می دانی…

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:18  توسط یه قطره بارون  | 

 امروز مراسم اختتامیه جشن کعبه کریمان برگزار شد. مراسم زیبا و دوست داشتنی بود. در این طرح بچه های محروم و آسیب دیده از معضلات اجتماعی، مثل بچه های کانون اصلاح تربیت، بچه های سرطانی، بچه های شیرخوارگاه ها و بچه های خانواده های محروم، در ایام اعتکاف آرزوهای خود را خطاب به حضرت علی (ع) روی کاغذ می نویسند و در کعبه های کوچک مقوایی می اندازند تا این آرزو ها برای براورده کردن به دست معتکفین و خیرین برسد. این مراسم، امسال به شکل بسیار خوب و باشکوهی برگزار شد.

 اما چیزی که بعد از این مراسم، ذهن مرا به خودش مشغول داشت، این بود که اگر روزی قاصدی از سوی حضرت علی (ع) به سراغم می آمد و از من می خواست که آرزوهایم را خطاب به آن حضرت روی کاغذی بنویسم و در کعبه ای بیاندازم که به سوی او می رود، چه آرزوهایی می کردم. آیا یک لپ تاپ آرزو می کردم؟ یا دو برابر شدن درآمد ماهانه ام را؟ شاید قبولی دکترایم را می خواستم یا پذیرش از خارج از کشور را؟ خب قطعاً اگر می دانستم قرار است آرزویم به دست حضرتش برسد، ناخودآگاه ذهنم به سمت آرزوهای معنوی تری می رفت. به عبارت دیگر آرزو هایی می کردم که آبرویم را نیز در محضر آن حضرت حفظ نماید یا چه بسا موجب آن شود که آن حضرت از داشتن شیعه ای چون من به خود ببالند. مثلاً ظهور آقا امام زمان (عج) را روی کاغذ می نوشتم. یا آرزوی آزادی و آزادگی همه مسلمانان جهان را بیان می داشتم یا آن که گام را کمی فراتر می گذاردم و نجات تمامی فقرا و رنج دیدگان جهان را طلب می کردم و عدالت را در همه جهان برای همه جهانیان از محضر مبارکشان طلب می نمودم؟ اما آیا حضرت نمی فهمیدند که این آرزو نه از سر دغدغه درونی این بنده حقیر نسبت به این مسائل، که از روی ریا و دورویی و برای حفظ ظاهر شیعه بودنم است؟ بی شک می فهمیدند. چرا که ایشان بیش از هر کسی شیعه هایشان را می شناسند. ایشان از همه بهتر  می دانند که این بنده ناپاک خدا، تا کجا مردم درد دارد و در مقابل چقدر خودش درد می کند. پس این هم نمی شد. دستم به راحتی رو می شد و آبرویم بیشتر می رفت اگر اینچنین آشکارا دروغ می گفتم. از سوی دیگر آیا رویم می شد آرزویی سطحی و دنیوی آن هم در حد و حدود یک لپ تاپ و یا افزایش حقوق ماهیانه – هر چند که این ها دغدغه لحظه به لحظه زندگی امروزم باشد و بند بند وجودم خواهانشان- را روی کاغذی که قرار است به دست مبارک آن حضرت برسد بنویسم و در کعبه بیاندازم؟ نه این هم ممکن نبود. پس چه باید می کردم؟ چطور می توانستم از فرصت با ارزشی که خداوند پیش پایم نهاده است، نهایت استفاده را ببرم؟

 اینجاست که در می یابم آرزوهایم، ثروت من است، با ارزش ترین چیزهایی که در زندگی دارم. همان ها که هیچ گاه قدرشان را آنطور که باید، نمی دانم و آن ها را به خواسته هایی کوچک و بی ارزش، هدر می دهم. اینجاست که کوچکی و پستیم را از بی مقداری آرزوهایم، برهنه و عیان می بینم. اینجاست که قیمت واقعی خود را درمی یابم و می فهمم که چه ساده می توان مرا خرید و حراج کرد.

 وقت تنگ است؛ قاصد منتظر است تا آرزویم را بنویسم. شرمنده می شوم. کاغذ را بی آن که چیزی بر آن بنویسم تا می کنم و در داخل کعبه می اندازم. در دل می گویم یا علی (ع)، خودت برایم بنویس. خودت آرزویی که شایسته شیعه تو بودن و مسلمان محمد بودن و بنده خدا بودن است را، بر قلبم حک نما. یا علی (ع)، دلم را خانه ای کن، آنقدر زیبا و گران که جز ذات احدیت، جایی برای کسی در آن نباشد.

 نمی دانم آن گاه که حضرت کعبه ام را می گشاید و کاغذ سفید را در آن می یابد به چه می اندیشد. نمی دانم چقدر دلش به حال شیعه و شیعیانش می سوزد، نمی دانم آیا دلش باز هم هوای چاه را می کند یا نه؟ و نمی دانم چقدر از بیداری شبهایش را برای ما دعا می کند. آری، من باز هم هیچ نمی دانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط یه قطره بارون  | 

از خواب می پرم. آشفته ام. سر و رویم خیس عرق است. تب کرده ام و نفس نفس می زنم. به اطراف نگاه می کنم. عددی را به رنگ قرمز تند می بینم که روی تمامی دیوارها نقش بسته است. روی سقف نیز و روی بسترم. به دستانم نگاه می کنم. عدد روی دستانم با همان رنگ نوشته شده است و همچنین روی پاهایم و تمام بدنم. وحشت کرده ام. به خود می پیچم و نعره می زنم. بلند می شوم، دري را که همان عدد روی آن نوشته شده است با شدت باز می کنم و وارد راهرویی می شوم که پر است از نقوش آن عدد. انتهای راهرو روشنایی روز را می بینم، هيجان زده تكّه صدايي غريب به سختي از گلویم بیرون مي زند. می دوم، ديوانه وار از راهروی سیاه پوشیده از آن عدد قرمز به بیرون می پرم. در میان آسمان و زمین معلق می شوم. همان عدد قرمز رنگ، آسمان آبی را پوشانده. به زیر که به سویش رانده می شوم نگاه می کنم. پهنه بی کران دریایی آبی و سبز که امواجش آن عدد را به دوش می کشند...و صداهایی که از دور نزدیک می شوند و وحشتی که از شنیدن این صداهای غریب در دلم شعله می کشد، اما باید لبخند بزنم و تشکر کنم. باید این هدایا را بگیرم و تشکر کنم که بهای گزافی برایش پرداخته ام تا باز صداها همینطور تکرار شود: تولدت مبارک!

آری یک عدد به شماره قبلی عمرم افزوده شده است. حالا یک سال بزرگترم. یک سال پیرتر. یک سال نزدیکتر به مرگ. و یک سال دورتر از تولد...و حالا همه تبریک می گویند که یک سال دیگر از عمرم را از دست داده ام.

آرام، آنقدر آرام که تنها دلم بشنود، از خود می پرسم...

 

به کجا می روم؟

 

و باز در خود گم می شوم و ... کمی بعد به خواب رفته ام. شاید تا یک سال دیگر...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط یه قطره بارون  | 

 

خانم گودرزوند‌ لطف کردن روی مطلب قبلی یه کامنت گذاشتن و تو کامنتشون بیان کردن که "خونه قدیمی" براشون یه علامت سوال شده. این یکی دو روزه رو داشتم به این فکر می کردم که واقعاْ

خونه قدیمی چه چیز یا چیزهایی داشت که انقدر متمایزش می کرد؟

اولین چیزی که به نظرم خونه قدیمی رو برای ما متمایز می کنه اینه که خیلی از ماها یا اولین بار تو خونه قدیمی با جمعیت آشنا شدیم یا این که حداقل در اولین روزهای آشناییمون با جمعیت به این خونه اومدیم. شاید در واقع خونه قدیمی برای ما نماد جمعیت بود. جایی که بهترین خاطراتمون رو تجربه کردیم، بهترین دوستانمون رو پیدا کردیم، بهترین روزها و شبهای عمرمون رو گذروندیم، عجیبترین چیزها رو دیدیم، مقدس ترین لحظات رو داشتیم. جایی که عاشق شدیم، جایی که دنیا برامون رنگ عوض کرد، جایی که دلمون دریا شد، جایی که یه سری دردامون تسکین پیدا کرد و یه دنیا درد جدید بهمون اضافه شد. جایی که توش یه دفعه دیدیم داریم بزرگ می شیم.

حیاط خونه قدیمی با اون شلنگ و شیرش که همیشه میون پیچکا به سختی می شد پیداش کرد پذیرا و شاهد بهترین وضوهای عمرمون بود.

دیوارا و ستونایی که بهشون تکیه می دادیم و تمام زمین و زمون رو مرور می کردیم و دلمون می خواست همشون رو پاک کنیم و یه جور دیگه بنویسمشون.

فرشایی که برای جارو کردنشون مسابقه می ذاشتیم و روشون بهترین نمازای عمرمون رو خوندیم.

اتاق پشتیه که تا سقفش کیسه های برنجو می چیدیمو بغلش فقط برای یه نفر جا می موند تا رد شه.

خیلی بچه ها رو یادمه که می رفتن تو اتاقای بغلی می شستن که وقت دعا یا صحبتای شارمین میمندی نژاد راحت تر گریه کنن.

خونه قدیمی بهشت کوچیکی بود توی دنیای ما، که توش هر آدمی با هر حال و حس و ذهنیتی وقتی وارد می شد، دیگه نمی تونست خوب نباشه، نمی تونست به درد بقیه ناله نکنه، نمی تونست خواب باشه.

هر چی بود از خاک و  آجر و سنگ و چوب و آهن نبود، نه، شاید از عظمت حضور آدم هایی بود که در اون فضا نفس کشیده بودن. شاید به خاطر اون نماز جماعتا بود، شاید به خاطر اون قرآن خوندنا بود، شاید به خاطر اون گریه ها بود، شاید به خاطر دونه دونه تپش های قلب یه سری آدم بود برای دیگرون. که اگه مساله فقط چهار تا دیوار و تخته بود، تا به حال باید تموم شده بود. این که می بینیم بعد از این مدت هنوز خونه قدیمی و خاطراتش برامون زنده است و در واقع خونه قدیمی زنده است، بهترین نشانه است برای این که بفهمیم خونه قدیمی برای ما یه بت نیست که با شکستنش تموم شده باشه. 

خونه قدیمی جایی بود که همه دلشون می خواست توش حتی شده یه ذرّه، بهتر باشن. خونه قدیمی جایی بود برای به دیگران فکر کردن، جایی برای دوست داشتن دیگران، جایی برای دور شدن از خود، جایی برای پرواز کردن. جایی برای دل دادن و دل بردن.

یعنی می شه دوباره یه خونه قدیمی ساخت؟

یعنی می شه دوباره یه خونه قدیمی به بزرگی یه شهر، یه کشور یا یه دنیا ساخت؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:25  توسط یه قطره بارون  | 

 

سال نو مبارک. به امید این که به حول و قوه الهی سال 1387 سالی پر از خیر و برکت برای تمامی اعضای جمعیت و خانواده های اون ها و همچنین جمعیت امام علی (ع) باشه.

 

در ادامه تشکر می کنم از تمامی عزیزانی که لطف کردن و بنده رو با نظراتشون روی مطلب قبلی شرمنده کردن و به علاوه عرض پوزش دارم به خاطر این تاخیر طولانی در به روز رسانی وبلاگ بچه های آسمان. امیدوارم در سال جدید بتونم با فواصل کمتری وبلاگ رو به روز کنم.

 

اما واقعاً چرا تو این مدت این وبلاگ به روز نشد؟ موضوع اینه که دیگه نوشتنم نمیومد. بچه ها حضوری یا تو نظراتشون تو وبلاگ مرتب می گفتن وبلاگ رو به روز کن. چند بار هم یه مطالبی رو شروع کردم اما آخرش به دلم نمی شست و عین کاغذی که مچاله می کنن و پرتش می کنن تو سطل آشغال، ثبت و عدم نمایشش می کردم و خارج می شدم.

 

حالا که نگاه می کنم، می بینم خیلی گذشته و خیلی چیزا میشد نوشت که نوشته نشدن و انگار دود شدن و به هوا رفتن. یادمه بچه که بودم یه فیلم تو تلویزیون پخش شد که اسمش رو یادم نمیاد. آدمیایی با پالتو های خاکستری بودن که مرتب سیگار می کشیدن و اون سیگارها در واقع وقت آدما بود. عمر ما هم عین یه سیگار می مونه که روش یه عالمه خطه، هر خط هم نمایانگر یک سال از عمر ماست. عمری که داره دود می شه و می ره هوا.

 

تعطیلات عید که می شه و می ریم ولایت تا فامیلامونو ببینیم، یه عالمه بچه خردسال پارسالو می بینیم که امسال انقدر بزرگتر شدن که راه برن یا حرف بزنن، دخترا و پسرایی که افتادن تو روند ازدواج یا اصلاْ عروسیشونه، خانومایی که باردارن، پدر و مادرایی که پیرتر شدن، نوجوونایی که دیگه برای خودشون آقاها و خانومایی شدن، بزرگترایی که تو این یکسال رفتن و دیگه بینمون نیستن و خودمون که همه بهمون می گن عوض شدیم و تغییر کردیم.

 

جلوی آیینه وایمیستم و تو چشمای خودم خیره می شم. از خودم می پرسم که این چند سال از عمرت که گذشته واقعاً چه چیزهایی رو به دست آوردی؟ چه چیزهایی رو از دست دادی؟ به خودم می گم: هی مجید، داری کجا می ری؟

 

دیروز داشتم از جلوی جای همیشگی یاسمن رد می شدم، دنبالش گشتم اما نبود. خیلی وقته ندیدمش. عیسی هفته پیش که رفته بود بیمارستان مفید، گفت باز یکی دیگه از بچه های بیمارستان فوت کرده. بچه ها کسی از مصطفی و یونس خبر داره؟ پدرامم خوبه، امسال حاجی فیروز شده بود اومده بود شیرخوارگاه ترکمانی.

 

یه سال بیشتره که مرکز بچه های آسمان نرفتم. خیلی دلم برای اونجا تنگ شده. اون ساختمون ساده و سفید که یه رودخونه از کنارش می گذره...

 

 

دلم خیلی برای بچه هایی که تو این چند ساله تو جمعیت اومدن و زحمت کشیدن تنگ شده، از بیشترشون بی خبرم. مجید کشاورز، اکبر مقدّر، آقای یعقوبی، آذر کیوان، صبا سیاحی فام، زهرا مرادی، طیّبه رحمتی و خیلیای دیگه.

 

 

دلم خیلی برای خونه قدیمی با اون حیاط دلباز و قشنگش که الآن مطمئنم درختش پر از برگای تازه با رنگ سبز روشن شده با اون حوض قشتگ و آبیش تنگ شده. برای اون کوچه و همسایه ها، برای دری که همیشه با دسته جارو می بستیمش تا گربه نره تو خونه و اون حموم اتاق پشتی. برای وجب به وجب اون خونه و تک تک خاطره ها و آدماش دلتنگم.

 

دلم برای خودم با همه بچگیام تنگ شده. نمی دونم، شاید بالاخره تو سال جدید یه ذرّه بزرگ بشم.

 

شما هم دعا کنید، شاید یه فرجی شد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:24  توسط یه قطره بارون  | 

 پنجشنبه یونس آمده بود خانه ی ایرانی. با مرضیه و مریم و زهرا خانم. یونسی که دو سه سال است خیلی ها او را می شناسند. یونس معروف، همان پسری که 8 سالش است اما رشدش به اندازه ی یک بچه ی 5 ساله است. یونسی که مثانه و کلیه اش هزار جور درد و مرض دارد. یونسی که تا به حال 10-15 باری عمل شده است. یونسی که به خاطر مثقال مثقال داروهای کلیه و مثانه اش کم شنوا شده است و بدنش درست رشد نمی کند و مادرش زهرا خانم که هر دو ساعت برای دفع ادرار به او سوند وصل می کند.

 

یونس را که دیدم دویدم و بغلش کردم. نگاهش و صدایش که سخت می شود فهمید چه می گوید، مو بر تن آدم سیخ می کند. یونس خیلی باهوش است و کاریزمای خاصی دارد. مثل همیشه به خاطر تلاش های شبانه روزی مادرش، حالش خیلی خوب به نظر می آید. مرضیه خواهرش باز هم اخم کرده  و زمین را نگاه می کند. مریم خواهر کوچکتر یونس هم همچنان بی صدا و آرام، آویزان از لباس مادرش، کمی عقب تر ایستاده است.

 

آریو دعوتشان کرده. همان آریویی که یکی دو سال پیش برایش توی اتوبوس، در راه مراسم دعای خانه ی زهرا خانم، سیر تا پیاز زندگی و بیماری یونس را گفته بودم. آریوی بی ادعا و آرام که همان وقت ها هم اصلاً بهش نمی آمد که ارشد مکانیک شریف باشد. همانی که همیشه بی سر و صدا می آید و می رود و تنها کسیست که هنوز به معنای واقعی رابط خانواده زهرا خانم است.

 

یونس آزمایش سختی بود برای خیلی از ما جمعیتی ها. از آن موقع که مرا به این خانواده معرفی کردند و افتادیم به دنبال هزینه های سرسام آور داروی یونس. از آن موقع که با خودمان عهد بستیم زهرا خانم را در دوندگی هایش از این بیمارستان  به آن درمانگاه، از این آزمایشگاه به آن کلینیک همراهی کنیم. هفته ای حداقل سه بار. چقدر زود خسته شدیم و رها کردیم. اما پول داروی یونس همیشه بوده و هست. پولی که به همت بچه ها برکت عجیبی دارد. زمانی بود که 10-12 نفر از بچه های جمعیت دنبال کار یونس بودند. همیشه 400-500 هزار تومان ذخیره بود برای داروهایش و همه در جمعیت او را می شناختند. همه از کوچک و بزرگ او را دعا می کردند و خانه اشان شده بود امام زاده ی بچه ها که هر وقت دلشان تنگ می شد می رفتند به یونس و خانواده اش سر می زدند. آن قدر شلوغ شد که یک بار گفتیم بس است، یک گروه دو سه نفره بشود رابط اینها و بقیه نروند ولی کجا بود گوش شنوا؟...

گذشت و گذشت تا یک بار تصادفاً کیسه های خانی آباد نو را دادند که ببرم، لا به لای آدرس ها، خانه ی زهرا خانم هم بود. کیسه را که بردم، دم در زهرا خانم نگذاشت که بروم و مرا نشاند و در دلش باز شد. فهمیدم که چند ماهیست همه رهایشان کرده اند، اولیش خودم بودم، اما آریو تنها کسی بود که پی کارشان را همچنان گرفته بود و هنوز هم پای این خانواده مانده بود.

اما مرضیه خواهر یونس، که مادرش وقت و رمقی ندارد که برایش بگذارد. مرضیه ای که هر چند کلاس دوم راهنمایی است اما آریو پنج شنبه برایش کلاس جدول ضرب گذاشته بود. مرضیه ای که نمی داند 9 ضربدر 9 می شود 81 اما خوب نقاشی می کشد. یک شیر با یال کوپال روی تخته ی وایت برد در 1 دقیقه و خواهر دیگرش مریم که آن قدر کم حرف می زند که می ترسی واقعاً زبانش را موش خورده باشد. مریم گوشه گیر و خجالتی. مریمی که نگاهش به عمق یک عمر، همیشه به زمین دوخته شده است.

 

 

داستان یونس و مرضیه و مریم و مادرشان زهرا خانم، که برای زنده نگهداشتن پسر کوچک و بازیگوشش از همه وجودش مایه گذاشته است و آریوی تک و تنها و من و امثال منی که زمانی هر روز خانه ی زهرا خانم ولو بوده ایم و الآن بی خبر و بی خیالشان شده ایم، داستان جهاد و شهید و جهادگر و فراری از جهاد است. داستانی به طول همه ی تاریخ و به عرض همه ی آدمیان از ازل تا ابد. داستانی به قدمت داستان هابیل و قابیل و به جدیدی همین زمستان سرد و یونسی که دکتر برایش دیالیز تجویز کرده و مادرش که به دنبال هزینه ی پیوند کلیه اش و تامین دارویش، به امید آن که هرگز پسرش را به چنگال دیالیز نسپرده باشد می دود و می دود و انگار هیچ وقت خسته نمی شود. فقط تند تند پیر می شود.

 خدا می داند پایان این داستان را کداممان و چطور خواهیم نوشت، فقط خدا می داند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:30  توسط یه قطره بارون  |