تبليغاتX
بچه های آسمان

همانطور که در بخش قبلی قول داده بودم، در این بخش می خواهم در مورد یکی از اولین یافته هایم از مشاهدات پس از مرگم بگویم. شما زنده ها تا به حال به این فکر کرده اید که چرا همه زنده ها فکر می کنند مرگ فقط و فقط برای همسایه است.

خب خیلی ساده است، چون زنده ها وقتی کسی می میرد اول از هر چیز دلیل مرگش را می پرسند، آن ها خوب می دانند که چیزی را خواهند شنید که بروز آن اتفاق برای آن ها به نظر دور و بعید می رسد، مثلاً تصادف، سرطان، کهولت سن یا هر اتفاق دیگری که تا به حال برای آن ها نیفتاده است یا اگر افتاده به آن شدت نبوده و اگر هم نزدیک است خوب بلدند خودشان را توجیه کنند که دور است.

در اصل آن چه مرگ را پیش چشم زنده ها دور می نماید، یک منطق ساده اما نادرست است. این منطق که مرگ علت می خواهد و هیچ کس بی علت نمی میرد. بعد هم که  بروز آن علت را برای خودشان دور دیدند، خیالشان راحت می شود و می زنند به در بی خیالی. غافل از این که عکس این موضوع بیشتر صادق است، یعنی همانطور که شکستنی برای شکستن است، آدمی هم برای مردن است. امروز نمیرد، فردا می میرد، نشد پس فردا یا فوق فوقش چند فردا بعد تر. بالاخره این فردا یک جایی فرا می رسد و انسان بی چاره می میرد.

اما اگر آدمیزاد بداند که زود است که وقتش برسد، آن وقت چطور زندگی می کند؟ به واقع زنده جماعت غالب اوقات مبتنی بر جاودانه بودن زندگی می کند و برنامه هایش را می ریزد.

حالا من نمی خواهم مثل این برنامه های آب دوغ خیاری تلوزیون ته کار بیایم و به یک نتیجه اخلاقی برسم. این ها همه برایم یه جورهایی جالب بودند، برای همین گفتم که بگویمشان. این را هم بگویم که من قبل از مردنم فکر می کردم که اگر بمیرم چه ها که نمی شود؟ اما وقتی مردم، دیدم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همه بعد از چندی رفتند سر کار و زندگیشان، گلهایم را یکی دیگر آب می دهد. محل برگزاری جلسات هفتگی رفقا یه نوبت زودتر به دیگری می رسید. زنم حالا انقدر آرام شده است که با خودش فکر می کند شاید اگر دکور خانه را عوض کند حالش بهتر می شود و خلاصه آن که چرخ زندگی همانطور که قبلاً می چرخید می چرخد.

پس بر خلاف آن جمله معروف، "بودن یا نبودن، آن چنان هم مساله ای نیست"!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:3  توسط یه قطره بارون  | 

داستان از آن جایی شروع می شود که در یک روز پاییزی در سال هزار و چهارصد و خورده ای، همسر عزیز تر از جانم بعد از خرید نان، آب دادن گل ها، آماده کردن صبحانه و مرتب کردن خانه آمد تا برای صرف صبحانه رژیمی ام و میل کردن انواع دارو، بیدارم کند. ساعت حدود 9 صبح  بود و او که یک مشما پر از انواع قرص و  کپسول و آمپول انسولین در دست داشت، کنارم روی تخت نشست. ابتدا سعی کرد مرا با آرام صدا کردن بیدار کند. بعدش وقتی دید خبری از جواب من نیست، شروع کرد به تکان دادنم. البته این اتفاقی است که وقتی آدم خیلی پیر می شود برای اطرافیانش زیاد می افتد، یعنی دیگران راه به راه فکر می کنند مرده ای و درست وقتی که داری یک چرت راحت می زنی می آیند و داد و بیداد راه می اندازند و تو را از خواب می پرانند. انگار همه به نوعی انتظار مردنت را می کشند. اما این بار همسر مهربانم، امید واهیش را آرام آرام از دست داد و پذیرفت که این تو بمیری اتفاقاً از همان تو بیمیری هاست. باقی ماجرا هم که معلوم است، داد و بیداد و گریه و زاری، خبر کردن این و آن، آمدن همه با هزار قیل و قال و جور شدن بهانه برای مرخصی و پیچاندن کلاس های دانشگاه و جیم شدن از مدرسه... و بعد صدور گواهی فوت و بطلان شناسنامه و در نهایت مرده شور خانه و کفن و دفن و خلاص...

و دست آخر هم می ماند سه، هفت و چهل که همه به سرعت برق و باد آمد و رفت.

حالا من یک مرده هستم، یک متوفی، مرحوم مغفور، عزیز تازه گذشته، یک خدابیامرز که تا مدت کوتاهی همه خود را ملزم می دانستند برایم صلوات بفرستند و فاتحه بخوانند. انگار با این فاتحه ها می خواستند زودتر مرا برای سفر به دیار باقی بدرقه کنند و  همین که رسیدم دیگر نیازی به این جور چیزها ندارم.

در هر صورت در کل قضیه زیاد فرقی نمی کند. یکی از خوبی های مردن همین است، نه استرس داری، نه نگرانی داری نه هیچ کوفت و زهرمار دیگری که بتواند آرامشت را به هم بزند. حتی دیگر این که همه فراموشت کرده اند هم برایت اهمیتی ندارد.

تمامی آن چه از این پس می گویم، یا خاطراتی است از دوران حیات بنده، یا آن چه که به عنوان مرده از دنیای زندگان شاهد بوده ام و برداشتهایم از آن ها، متاسفانه حق ندارم از این دنیا  یعنی دنیای مردگان چیزی بگویم. ان شا الله همین روزها یا چند روز بعد از همین روزها یا فوق فوقش کمی بیشتز از چند روز بعد از همین روزها، خودتان تشریف می آورید و همه جوره گوشی دستتان می آید که این ورها چه خبرهاییست. اما برای آن که زیادی سرتان را به در نیاورده باشم اولین درسی را که از پس از مردن آموختم، در قسمت بعدی برایتان تعریف می کنم. پس فعلاً زنده باشید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:27  توسط یه قطره بارون  | 

می باری

بی آن  که بترسی قطره هایت

از آن کسی شود که نمی خواهی

و بی آن که نگران تعداد قطره هایی باشی

که از زمین طلب داری

می باری

گاه در سکوت و آرامش،

و گاه با غرش و درخشش

اما ادعایی نداری

آری تو خوب می دانی

که بودنت در باریدنت است

در آن که برای نبودن و محو شدن بکوشی

و در آن که هر چه که داری، هست و نیستت را

بی اندکی توقع، بر دامن باد بسپاری

می باری و می باری

و صدای موسیقیت در پهنه تاریخ

چه شاعرهایی را که به وجد نیاورده

و چه عاشقانی را که در آغوش نفشرده

و چه کشاورزانی را که خوشبخت نکرده

و چه روزهایی  که با تو "یک روز بارانی"

و شب هایی که با وجودت، "آن شب بارانی" نامیده نشده

آری تو می باری بی آن که چیزی طلب کنی

و از این روست که همه تو را انتظار می کشند

حتی  روزنامه فروشی که روزنامه هایش با لبان تو تر می شوند

و فال فروشی که خوب می داند

شیشه های خیس ماشین ها، کمتر پایین می آیند

آری تو بارانی

همان تلاش برای پایانِ بودن

که این همان خود بودن است

بودن برای نبودن

ماندن برای رفتن

و باریدن برای کمی دیگر،

دیگر نباریدن

 

در پایان لازمه از همه عزیزانی که در بخش نظرات پست قبلی، اظهار لطف کردن از صمیم قلب تشکر کنم. این وبلاگ حدود یک سال و یک ماه به روز نشد. اما همیشه می دیدم که خیلی از بچه ها هنوز بهش سر می زنن یا با کامنت، یا حضوری درخواست به روز شدنش رو می کنن.

واقعیت اینه که من هیچوقت وبلاگ نویس نبودم. راه انداحتن این وبلاگ هم، همینطور که خیلی ار بچه ها در جریان هستن یه اتفاق بود تو زندگی من. یه اتفاق بسیار مبارک.

امیدوارم بتونم در این تلاش دوباره، منظم تر ادامه بدم و البته احتمالاً با مطالب شخصی تر.

به امید دیدار همه دوستان عزیز و خوبم در جمعیت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:53  توسط یه قطره بارون  | 

مي خواهمت

به نام لطافت صبح

و به نام سکوت شب

به نام تکه هاي ابر

به نام شکوه آسمان

و به نام بخشش زمین

می خواهمت

به نام لطافت روح

و همیشه نیازِ کالبد

تو را مي خواهم و خواهم خواست

به نام نامي آدم

که پدرم بود

و به نام حوّا، يگانه مادرم

که خواستن است دليل بودنم

مي خواهم، خواستنت را خواستنم

ای خواستنی ترینِ خواستنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 19:54  توسط یه قطره بارون  | 

 جناب آقای دکتر کیومرث منشی زاده، برای من یادآور یک خاطره و یک درس بزرگ توی زندگیم هستن. درسی که شاید در یکی از پست های دیگه بهش اشاره کردم. اما در اون روز تاریخی زندگی من، ایشون این شعر رو خوندن که هیچوقت برام قابل فراموش کردن نیست:

نازلی ، ناز تو و ناز دو چشمت

نازلی ، ناز دو چشمت مارو کشته ، نازلی

نازلی دنیا بزرگه شب درازه وقتی که بارون می یاد

صدای پاش منو تا اونور دنیا می کشه

نازلی ، کی می دونه چی پیش می یاد

فردا رو هیشکی ندیده

هر کی می گه بیخود می گه

بیخود می گه هر کی می گه

که خواستن تونستنه!

اگه یه سکه رو بندازی بالا صد تا چرخ می خوره تا پایین بیاد

کی می دونه شیر می یاد یا خط می یاد

 

نازلی ، خوشبختی

جایی که همسایه ی رو به رویی بد بخته

یه دروغه ، یه دروغه

یه دروغه که همه به هم می گن

 

نازلی ، آفتابو کی می تونه حاشا بکنه

وقتی ما تو کافه ها می شینیم و گپ می زنیم

آدمایی هستن که می خوان حرف بزنن می ترسن

آدمایی که شبا همدم زنجیرن وروزا مثل شب!

 

نازلی ، آتیش باید الو باشه

 

ماهی باید تو آب باشه

آدم باید آزاد باشه

 آزاد باشه

 آزاد باشه

 

نازلی ، کی می دونه پشت در بسته چیه؟

آرزو قصه ی شیر برفیه

شیر رو که بچه ها روزای برفی می سازن

اگه یه روز بشه آفتاب آب میشه

ولی افسوس بچه ها این چیزا رو نمی دونن

نازلی ، نازلی ، نازلی

عشق ما شعله ی یک کبریته

زندگی خواب و خیاله

وقتی از خواب می پریم

می بینیم تو دستامون چیزی نمونده ، نازلی

 

همه مون تنهاییم

همه مون تنهاییم

بیا تنهایی رو قسمت بکنیم

 

نازلی ، ناز تو و شعر من و شورش خلق

اگه دس به هم بدن شهرو چراغون می کنن

نازلی ، ناز تو و ناز دو چشمت

نازلی ، ناز دو چشمت ما رو کشته ، نازلی

 

 کیومرث منشی زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:27  توسط یه قطره بارون  | 

نگاهم می کنی، با همان لبخند زیبای همیشگی ات. با همان چشمان زیبا و نورانیت. آخ که چقدر آغوشت گرم است و مهربان. چه آرامشی در دستانت نهفته است، آن گاه که دستانم را پی در پی و بی امان می فشارند.

 

وقتی هستی، انگار نیمه تاریکم را گم می کنم و جز خوب بودن چاره ای دیگر ندارم. وقتی می آیی، انگار خرده شیشه های وجودم چون پروانه هایی درخشنده پر می کشند و رهایم می کنند…

انگار همه وجودم به سوی نور کشیده می شود و انگار دیگر نمی توان پای را بر زمین گذارد.

 

وقتی می آیی، در یک دستت قرآن است و در دست دیگرت مشتی یاس. آرام قرآن را می بوسی و به دستم می دهی، یاس ها را عمیق می بویی و روی زانوانم می نهی. آن گاه نوازش را می آغازی:

بسم الله الرحمن الرحیم،

دست بر چشمانم می کشی تا بزدایی گناه از هر نگاه گاه و بی گاهم، گوش هایم را می بوسی تا هیچ ناشنیدنی را پذیرا نباشد، دست بر سینه ام می کشی تا از هر چه غیر او خالی اش کنی و روشن می کنی و روشن و روشن و بوی یاس که در عمق وجودم زبانه می کشد.

 

می آیی و چند روزی را مهمانی و میزبان تر. هر روز از صبح تا شب دورم چو پروانه ای دیوانه و مست نور، می گردی و می خواهی به یاد آورم شمع بودنم را در فراغ خورشید وجودش.

هر روز خوانی می گستری، فرّاخ تر و رنگین تر.

شبها به سراغم می آیی تا بیدارم کنی از خواب غفلت و به عبادتم فرا می خوانی.

 

امّا… امّا افسوس که این روزها چه زود می گذرد.

نزدیک رفتنت که می شود، می بینم نگرانی ات را در عمق همان چشم ها و آکنده می شوم از ترس نبودنت…

مذبوحانه نگاهت می کنم. مادرانه نگاهم می کنی. می دانی و می دانم، که تنها شش روز و شش شب مانده تا رفتنت، می گویم: نمی شود بمانی؟ به رسم دلداری هر ساله، می گویی چرا اندوه؟ شاد باش، فطر می آید، فطر با مژده ها و نویدهایش می آید. افسرده و دلشکسته می گویم خودت خوب می دانی چقدر فطر را دوست می دارم، اما حتی خود فطر هم می داند و نمی داند بی تو چه بر سرم می آید. رهایم مکن به سوی همان روزها… رهایم مکن…

سرت را پایین می اندازی و آرام، نجوا می کنی: أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛

ای ماه شوال، عجیب دل می سوزانی با آن تیزی هلال اولین شبت. خدایا چه خوب می دانی چطور بنده ات را با عید فطرت بفریبی  و در هیاهوی جشن و شادمانی، سفره رمضانت را بربندی و از او بربایی. خدایا چه خوب می دانی…چه خوب می دانی…

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:18  توسط یه قطره بارون  | 

 امروز مراسم اختتامیه جشن کعبه کریمان برگزار شد. مراسم زیبا و دوست داشتنی بود. در این طرح بچه های محروم و آسیب دیده از معضلات اجتماعی، مثل بچه های کانون اصلاح تربیت، بچه های سرطانی، بچه های شیرخوارگاه ها و بچه های خانواده های محروم، در ایام اعتکاف آرزوهای خود را خطاب به حضرت علی (ع) روی کاغذ می نویسند و در کعبه های کوچک مقوایی می اندازند تا این آرزو ها برای براورده کردن به دست معتکفین و خیرین برسد. این مراسم، امسال به شکل بسیار خوب و باشکوهی برگزار شد.

 اما چیزی که بعد از این مراسم، ذهن مرا به خودش مشغول داشت، این بود که اگر روزی قاصدی از سوی حضرت علی (ع) به سراغم می آمد و از من می خواست که آرزوهایم را خطاب به آن حضرت روی کاغذی بنویسم و در کعبه ای بیاندازم که به سوی او می رود، چه آرزوهایی می کردم. آیا یک لپ تاپ آرزو می کردم؟ یا دو برابر شدن درآمد ماهانه ام را؟ شاید قبولی دکترایم را می خواستم یا پذیرش از خارج از کشور را؟ خب قطعاً اگر می دانستم قرار است آرزویم به دست حضرتش برسد، ناخودآگاه ذهنم به سمت آرزوهای معنوی تری می رفت. به عبارت دیگر آرزو هایی می کردم که آبرویم را نیز در محضر آن حضرت حفظ نماید یا چه بسا موجب آن شود که آن حضرت از داشتن شیعه ای چون من به خود ببالند. مثلاً ظهور آقا امام زمان (عج) را روی کاغذ می نوشتم. یا آرزوی آزادی و آزادگی همه مسلمانان جهان را بیان می داشتم یا آن که گام را کمی فراتر می گذاردم و نجات تمامی فقرا و رنج دیدگان جهان را طلب می کردم و عدالت را در همه جهان برای همه جهانیان از محضر مبارکشان طلب می نمودم؟ اما آیا حضرت نمی فهمیدند که این آرزو نه از سر دغدغه درونی این بنده حقیر نسبت به این مسائل، که از روی ریا و دورویی و برای حفظ ظاهر شیعه بودنم است؟ بی شک می فهمیدند. چرا که ایشان بیش از هر کسی شیعه هایشان را می شناسند. ایشان از همه بهتر  می دانند که این بنده ناپاک خدا، تا کجا مردم درد دارد و در مقابل چقدر خودش درد می کند. پس این هم نمی شد. دستم به راحتی رو می شد و آبرویم بیشتر می رفت اگر اینچنین آشکارا دروغ می گفتم. از سوی دیگر آیا رویم می شد آرزویی سطحی و دنیوی آن هم در حد و حدود یک لپ تاپ و یا افزایش حقوق ماهیانه – هر چند که این ها دغدغه لحظه به لحظه زندگی امروزم باشد و بند بند وجودم خواهانشان- را روی کاغذی که قرار است به دست مبارک آن حضرت برسد بنویسم و در کعبه بیاندازم؟ نه این هم ممکن نبود. پس چه باید می کردم؟ چطور می توانستم از فرصت با ارزشی که خداوند پیش پایم نهاده است، نهایت استفاده را ببرم؟

 اینجاست که در می یابم آرزوهایم، ثروت من است، با ارزش ترین چیزهایی که در زندگی دارم. همان ها که هیچ گاه قدرشان را آنطور که باید، نمی دانم و آن ها را به خواسته هایی کوچک و بی ارزش، هدر می دهم. اینجاست که کوچکی و پستیم را از بی مقداری آرزوهایم، برهنه و عیان می بینم. اینجاست که قیمت واقعی خود را درمی یابم و می فهمم که چه ساده می توان مرا خرید و حراج کرد.

 وقت تنگ است؛ قاصد منتظر است تا آرزویم را بنویسم. شرمنده می شوم. کاغذ را بی آن که چیزی بر آن بنویسم تا می کنم و در داخل کعبه می اندازم. در دل می گویم یا علی (ع)، خودت برایم بنویس. خودت آرزویی که شایسته شیعه تو بودن و مسلمان محمد بودن و بنده خدا بودن است را، بر قلبم حک نما. یا علی (ع)، دلم را خانه ای کن، آنقدر زیبا و گران که جز ذات احدیت، جایی برای کسی در آن نباشد.

 نمی دانم آن گاه که حضرت کعبه ام را می گشاید و کاغذ سفید را در آن می یابد به چه می اندیشد. نمی دانم چقدر دلش به حال شیعه و شیعیانش می سوزد، نمی دانم آیا دلش باز هم هوای چاه را می کند یا نه؟ و نمی دانم چقدر از بیداری شبهایش را برای ما دعا می کند. آری، من باز هم هیچ نمی دانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط یه قطره بارون  |